تبلیغات
.:: آرزوی بارانی ::.


 

 



.
یکشنبه 30 مهر 1391

تنها تو را صدامیكنیم...

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند
وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم
تو را گریه‌ میکنیم
و تو را نفس‌ میکشیم

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی
و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم...


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 30 مهر 1391 و ساعت 09:42 ق.ظ | نظرات ()

.
پنجشنبه 24 فروردین 1391

آرزوی ابدی...

دلبندم به پاس عشق و به حكم تجربه،خواستم با تو نازنین

سخنی داشته باشم برای همیشه

ای كه با آمدنت زیباترین لحظه های عمرم را رقم زدی

ای كه با آمدنت عطر زندگی بوی دگری یافت

ای كه با شكوفایی ات سپیدی رنگ روشنتری گرفت

ای كه با همدم شدنت واژه ها جلوه ای دگر گرفت

ای بهترین ارمغان زندگی،با آمدنت به من آموختی زندگی با عشق

گذر لحظه ها نیست ،بلكه عطر بوی دگری ست

حال كه به لطف حضرت دوست

هر روزه پربارتر می شوی ،خواستم از نظرگاه دو دوست

و از روی عشق و اشتیاق

و نه در قالب پند با تو عزیز سخنی بگویم

كه جز سخنی بزرگ از انسانی ساعی

كه همیشه یادش آویزه ذهنم است

چیزی را برای سعادت ابدیت به تو پیشكش ندارم

فرزند نازنینم،مرا رفتنی ست و تو خواهی زیست

من فرشته نبودم ،اما تا انجا كه در توانم بود

 تلاش كردم انسان باشم و تو هم اینچنین باش...

اما تا به چرخش دورانم این آرزوها را در ذهنم برای تو خواهانم

برایت راهی رو به خوشبختی

برایت عمر نوحی را،وقار همچو كوهی را

برایت صبر ایوبی،حیات مملو از خوبی

برایت شاد بودن را ،به دل آزاد بودن را

صداقت را ،محبت را،شرافت را

برایت من دعا دارم

برای پسر عزیزم امیر حسین


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 24 فروردین 1391 و ساعت 08:20 ق.ظ | نظرات ()

.
یکشنبه 6 شهریور 1390

برای لبخندی نو...

بار ها و بارها نوشتم

و باز هم می نویسم برای تو،برای لبخندی نو...

گلواژه های عاشقانه فراوانند

و هر روز در میان کوچه و بازار ،پسرکان و دخترکان به ارزانی آن را بر زبان می آورند

خطاب به آنان که کمتر بهره ای از موهبت عشق را ادراک کردند.

و من امروز در میان شوق حیرات افزای دلم به سوی تو

نمی دانم از میان این همه کلمه های  عاشقانه کدام را برگزینم

که شایسته تو  و عشق تو باشد

و بتواند ساکن حریم دل من را لحظه ای کوتاه تا تنگنای زبان و بیان آورد

و سکوت دل را با صدای گلو در هم آمیزد

کدام کلام می تواند تنها بخشی کوچک از احساس درون را بنمایاند؟

واژه های عاشقانه را بسیار دوست دارم

اما در برابر عشق به تو حقیر و ناچیزند

پس بگذار امروز هم در کویر واژه ها گم نشوم و در جنگل سبز سکوت به تو فکر کنم

و روزم را با تو سپری نمایم

بگذار تو آوای دل من را بخوانی

 که از هزار هزار واژه عاشقی گویاتر است

بگذار از نزدیک ترین جایگاه قلبم تو را لمس نمایم

بار ها و بارها نوشتم

و باز هم می نویسم که بخوانی تا بدانی

در زندگی ام فقط تو را دارم

و تنها چیزی که سرکشی ام را آرامش می بخشد فقط تویی

عاشقانه دوستت دارم

تقدیم به همسر عزیزم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 6 شهریور 1390 و ساعت 10:16 ب.ظ | نظرات ()

.
یکشنبه 29 اسفند 1389

 

پدر شدم...

تولد آرزوی بارانی ...

امروز 26/12/89 خورشید درخشان‌تر است 

و آسمان آبی‌تر 

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد 

و پرنده آواز جدید می‌سراید 

امروز بهاری دیگر است 

در روز تولد ارزوی بارانی 

در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است 

امروز و همه روزهای زندگییم را شادتر خواهم بود 

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد 

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد 

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود 

ای مهربان‌ترین 

روزهای زندگیت هر روز گوارا باد 

میلادت مبارک فرزندم

و اما سال نو ،

 

 از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد

 

وقلب من نیایش میکند

 

 خدایا! مرا متبرک کن

 

تا هر روز که در راه رسیدن به تو

 

 گام بر میدارم با تحسین و حیرت زیبائی را بجویم

 

که همانا سرشت توست.

 

صدای پای بهار چه دلنشین می آید

 

تپش گرم طبیعت آغاز شده است . زمین پوست می اندازد .

بهار می آید .....

بهار می آید تا روح عشق و زندگی بر جانها و نگاهها بدمد .

بهار دوبار ه شدن است ، نو شدن است ،  فرصت است ،

فرصتی برای نگاهی دوباره به زندگی و به خود...

در سال جدید

 بهترینها رو آرزو می کنم برای شما همراهان همیشگی


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 29 اسفند 1389 و ساعت 09:45 ب.ظ | نظرات ()

.
شنبه 8 آبان 1389

به خاطر تو...

به خاطر تو خورشید را قاب می كنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو كلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می كنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

كه نگاهم به روی هیچ كس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

كه دست هیچ كس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

كه حرفهای هیچ كس را باور نداشتم

به خاطر دل پاك تو بود

كه پاكی باران را درك نكردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

كه عشق هیچ كس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

كه حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم
 


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در شنبه 8 آبان 1389 و ساعت 09:31 ق.ظ | نظرات ()

.
یکشنبه 24 مرداد 1389

احساس عاشقانه...

ای عشق جاودانه ام ، تویی تنها بهانه برای زنده ماندنم

تویی یک شعر تازه

از یک کتاب عاشقانه ، زیباترین شعر ،قشنگترین کلام

پس میخوانم تو را برای تو ، برای تو که برایم بهترینی عزیزم

ای شعر عاشقانه ام ، تویی تنها کلام صادقانه

 که از تو میخوانم با شور و شوقی عاشقانه

چقدر این زندگی با تو زیبا شده ، عشق با تو بی همتا شده

هر چه از خوبیهای تو بنویسم

هنوز چند خطی را باید آخر صفحه دفتر عشق خالی گذاشت

 تو آنقدر خوبی که صفحات زندگی همه از مهربانی هایت پر شده

ای عشق همیشگی ام ، با من بمان که براستی تویی همه زندگی ام

راه نفسگیریست 

 اما من جای تو نیز نفس خواهم کشید

 راه دشورایست

اما من جای تو نیز سختی خواهم کشید

 تو فقط پا به پای من بیا که به آخر خط برسیم 

 آخر خط این انتظار رسیدن 

برای ...

این احساس من است از روزهای شیرین با تو بودن 

 احساسیست جاودانه برای یک عمر دیوانه ی تو ماندن

من افتخار میکنم از اینکه با توام 

 تو را لایق میدانم از اینکه عاشق تو ام 

 تو را دوست دارم زیرا تو لایق منی 

 تو فرشته ای عزیزم

 خدا تو را به من داده برای همیشه

 همیشه ماندن ، همیشه نفس کشیدن و با عشق تو مردن

دوستت دارم ای عشق جاودانه ام


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 24 مرداد 1389 و ساعت 10:27 ق.ظ | نظرات ()

.
شنبه 15 خرداد 1389

احساسی فقط برای تو ...

بی شک دلتنگی،تنهایی،ولحظه های عاشقی

نابترین لحظه هایی را می سازند

که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است

و من باز بر آن شدم تا از یک واژه آشنا برای دلم بنویسم

احساس...

نا ممکن است که احساس خود را نسب به تو،بتوانم

 با واژه ها بیان کنم

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام

با این همه هنگامی که

 می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

می توانم بگویم انگاه که با توام چه احساسی دارم

آنگاه که با توام احساس پرنده ای را دارم

که ازاد و رها در اسمان ابی پرواز می کند

آنگاه که با توام چون گلی هستم

 که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

آنگاه که با توام چون امواج دریا هستم

که توفنده و سرکش بر ساحل دریا می کوبم

آنگاه که با توام گویی هر انچه زیباست ما را در بر گرفته است

اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است

تو همانی که همیشه به او اندبشیده ام

تو همانی که دوستت دارم

شاید واژه عشق را ساخته اند

 تا احساس چنین عمیق و هزار سو را بیان کند

اما باز هم این واژه کافی نیست

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم:

بیش از عشق بر تو عاشقم

تقدیم به همسر عزیزم به پاس مهربانی هایش


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در شنبه 15 خرداد 1389 و ساعت 12:24 ب.ظ | نظرات ()

.
دوشنبه 23 فروردین 1389

 

تقدیم به بهترینم ...

مهربانم

به اندازه اسمانی بی كران و دریایی زلال تو را تقدیس می كنم

و كلام ابی رنگت را بر خانه دلم می نگارم

و تنها واژه محبتم از ان توست

دیگر نسبت به هم بیگانه نیستم

احساسمان،ارزوهایمان و نگاهمان با هم گره می خورد

من تو را در قصه های شیرین عاشقانه ام جا داده ام

اكنون،فصلی سبز را با هم اغاز می كنیم

فصل خوش شكفتن،فصلی پر از احساس ،همدلی و دلدادگی

پنجره های زندگی مان را به روی امید و شادی باز خواهیم كرد

و ترانه خوش اهنگ صمیمیت را با هم خواهیم خواند

گل هایی از مهربانی و خوشبختی در باغچه دلمان خواهیم كاشت

تا بعد از این صداقت مان

صدای زلال خوشبختی ما را به افق های دور دست برساند

من همیشه با قلم محبت بر روی گلبرگ های عشق

با دستانی پر از مهر و چشمانی لبریز از باران

از میان هزاران واژه برای تو

دوستت دارم

را انتخاب می كنم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در دوشنبه 23 فروردین 1389 و ساعت 07:34 ق.ظ | نظرات ()

.
چهارشنبه 21 بهمن 1388

جاودانه...

مهربانم ، زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثارت خواهم كرد

عطر آغوشت را دوست دارم

چرا كه بوی بهترین یاسهای زندگی را برای من تداعی می كند

صدای قلبت را دوست دارم

 چرا كه زیباتربن اهنگ زندگی را می نوازد

دست پر از مهرت را دوست دارم

چرا كه بذرهای محبت را بر زمین وجودم می پاشد

چشمانت را دوست دارم

 چرا كه زیباترین مروارید های عالم در این صدفها نهفته است

ای یاس سپید زندگی

تو را در كدامین گلستان عشق بگذارم كه طراوتت جاودانه باشد

اما نه،نمی شود تو را در گلستان زمان نهاد

 چرا كه هیچ گلستانی لایق این همه زیبایی

و مهربانی و صفا نیست

پس تو را در اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد

كه سراسر از عشق تو لبریز است

ای یاس سپید

امروز از فراز و نشیب روزها هنوز

 خانه قلبم از عشق تو گرم است

ای جاودانه...


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در چهارشنبه 21 بهمن 1388 و ساعت 09:18 ق.ظ | نظرات ()

.
چهارشنبه 4 آذر 1388

تقدیم به مادر عزیزم...

مادر عزیزم تو بودی که به من آموختی با عشق زیستن را

و به من یاد دادی محبت کردن را

دریای محبتم را نثار وجودت می کنم

تا شاید ذره ای از محبت هایت را سپاس گفته باشم

یادت هست که اولین نگاه را با اشک تقدیم تو کردم

اولین گام را با عشق به تو برداشتم

اولین سلام را هم به خاطر تو نوشتم

اولین فکرم تو بودی و اولین بهارم

و به یاد می آورم همه روزهایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم احساس کردم

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود

می دانم باید درنگ کنم

و اکنون که بر گذری از زندگی ایستاده ام

باید تو را سپاس گویم

برای همه مهربانیت،برای همه لبخند های شیرینت

برای همه نگاه های زندگی بخشت...

دوستت دارم و خواهم داشت

تا زمانیکه شاخه نازک نرگس به آب پاک و زلال نیاز دارد


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در چهارشنبه 4 آذر 1388 و ساعت 11:00 ب.ظ | نظرات ()

.
شنبه 11 مهر 1388

تو را دوست دارم...

بگذار یك بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم

بگذار یك بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه برم

این هوای دم كرده را كنار بزن!

بوسه های خاك گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بكش

بگذار یك بار دیگر به تو سلام كنم

سلام به ساعت شش صبح كه سایه تو را از خورشید می گذرد

و ستاره های خواب آلود را بیدار می كند

سلام به یكایك انگشت های تو كه می توانند

 نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاك كنند

سلام به اتوبوسی كه نفسهای گرم تو را

با خود به دور دست می برد

بی تو به سفر نخواهم رفت

نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد

بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد

و كسی ترانه هایم را در چهار راه خاطره زمزمه نخواهد كرد

بگذار كلمات مرده ام را درون صدفهای صورتی جای دهم

و انقدر نگاهت كنم كه گونه هایم به رنگ نارنجها شوند

بگذار قبل از اینكه اخرین سیب به زمین بیفتد نام تو را یاد بگیرم

بی تو بیدار نخواهم شد

 و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست

بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند

 و بوته های نعناع خشك خواهند شد

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم

انگاه جمله ای كوتاه شوم در دفتر یاداشت تو:

برای تو با تو در كنار تو خواهم زیست و دوست داشتن را

با تو به اوج می برم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در شنبه 11 مهر 1388 و ساعت 07:47 ق.ظ | نظرات ()

.
پنجشنبه 25 تیر 1388

با تو ،من...

و ای باران،باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسی نقش تو را خواهد شست

ای عزیز من،بی تو چه سخت است كه من جز كلمات چاره دیگری نداشته باشم

هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم

پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم امیخته

و به تو از تو می نویسم

با تو من همه رنگهای این سرزمین را اشنا می بینم

و تو اهوان این صحرا كودكان همبازی منند

با تو كوهها حامیان وفادار منند

با تو من بهار می رویم

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در هر تندر فریاد شوق می كشم

با تو من عشق را،شوق را،زندگی را

و مهربانی پاك خداوندی را می نوشم

با تو من در غربت این صحرا،در سكوت این اسمان

و در تنهایی این بی كسی غرق شوق و خروش و جمعیتم

پس وجودت همیشه زلال و پاك و همیشه در جریان است

تقدیم به همسر عزیزم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 25 تیر 1388 و ساعت 09:46 ق.ظ | نظرات ()

.
سه شنبه 15 بهمن 1387

دل بی قرار...

دوباره تنها شده ام

 دوباره دلم هوای توراکرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تورا میان شمع ها دیدم

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم

توراکجامی توان دید؟

دراواز شب اویزهای عاشق؟

درچشمان یک اهوی مضطرب ؟

درشاخه های مرجان قرمز؟

درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند

 برای تونامه بنویسم

 و تو نامه هایم رابخوانی

 وجواب انها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی

ای کاش می توانستم تنهاییم رابرای تو معنا کنم 

و ازگوشه های افق برایت اواز بخوانم

می ترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترهایم خالی بمانند

وحرف های ناگفته ام هرگزبه دنیا نیایند

می ترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه سرودقلبم رانشنود

می ترسم نتوانم بنویسم 

واخرین نامه ام درسکوتی محض بمیرد 

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم

 دوباره سایه حرفهای تو

که روی دیوار و به رو می افتد

دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند

 ومن تورادرمیان چشمهایم بنشانم

دوباره تنهایی ودوباره خودکاری که باهمه ابرهای عالم پرنمی شود

دوباره شب دوباره یادتو

که این دل بی قرار رابیدار نگه داشته است

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

 ودوباره من و یک دنیا خاطره....


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در سه شنبه 15 بهمن 1387 و ساعت 08:59 ب.ظ | نظرات ()

.
سه شنبه 10 دی 1387

تولد...

روزی پاک متولد می شویم و مسافتی به نام زندگی طی می کنیم

و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت

به بهانه تولدم می گویم

رویای دیروز

رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم

انتظار ابی ترین روزها را می کشم

نباید شکست خورده و مغلوب،با بغضی در گلو

از پشت پنجره غروب افتاب را نظاره گر باشم

نباید در حسرت شهد شیرین زندگی

ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم

و بی آرزو خواب فرداها را ببینم

گر چه رو به رویم دریچه ای هست

 که کلیدش را سهم من ندانستند

اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم

بر شانه های خسته خودم تکیه کنم

تا زمین صدای شکستنم را نشنود

برای رهایی،پر پروازی ندارم

اما احساسم به من می گوید

فردا همان رویایی است که دیروز در ارزویش بودم

ایام سوگواری سالار شهیدان را

 به دوستان وهمراهان همیشگی ام تسلیت عرض می کنم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در سه شنبه 10 دی 1387 و ساعت 11:47 ق.ظ | نظرات ()

.
یکشنبه 3 آذر 1387

آرزوی وصال...

عشق هدیه ایست جاودانی

و من چه عاجزانه افقهای طلایی نگاهت را

 با هزاران تمنا جستجو می کنم

و قصه تنهایی را در آسمان ابی نگاهت در میان می گذارم

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زند

بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم

و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد

در دل شبهای تاریک وجودم

 به جستجوی روشنایی وجودت می گردم

به افتاب گردانی می مانم

که هر صبح به امید افتاب وجود تو سر از خواب بر می دارم

و خوب می دانم گلبرگهای نازک وجودم را

باد سرد خزان در هم فرو می ریزد

و جوانه نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند

اما با این اصاف می دانم

قلبم کوچکتر از انی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم

با همین قلب کوچک و به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت

دوستت دارم

 


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 3 آذر 1387 و ساعت 06:18 ق.ظ | نظرات ()

log