تبلیغات
d:: آرزوی بارانی ::


 

 



.
چهارشنبه 4 آذر 1388

تقدیم به مادر عزیزم...

مادر عزیزم تو بودی که به من آموختی با عشق زیستن را

و به من یاد دادی محبت کردن را

دریای محبتم را نثار وجودت می کنم

تا شاید ذره ای از محبت هایت را سپاس گفته باشم

یادت هست که اولین نگاه را با اشک تقدیم تو کردم

اولین گام را با عشق به تو برداشتم

اولین سلام را هم به خاطر تو نوشتم

اولین فکرم تو بودی و اولین بهارم

و به یاد می آورم همه روزهایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم احساس کردم

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود

می دانم باید درنگ کنم

و اکنون که بر گذری از زندگی ایستاده ام

باید تو را سپاس گویم

برای همه مهربانیت،برای همه لبخند های شیرینت

برای همه نگاه های زندگی بخشت...

دوستت دارم و خواهم داشت

تا زمانیکه شاخه نازک نرگس به آب پاک و زلال نیاز دارد


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در چهارشنبه 4 آذر 1388 و ساعت 11:00 ب.ظ | نظرات ()

.
شنبه 11 مهر 1388

تو را دوست دارم...

بگذار یك بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم

بگذار یك بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه برم

این هوای دم كرده را كنار بزن!

بوسه های خاك گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بكش

بگذار یك بار دیگر به تو سلام كنم

سلام به ساعت شش صبح كه سایه تو را از خورشید می گذرد

و ستاره های خواب آلود را بیدار می كند

سلام به یكایك انگشت های تو كه می توانند

 نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاك كنند

سلام به اتوبوسی كه نفسهای گرم تو را

با خود به دور دست می برد

بی تو به سفر نخواهم رفت

نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد

بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد

و كسی ترانه هایم را در چهار راه خاطره زمزمه نخواهد كرد

بگذار كلمات مرده ام را درون صدفهای صورتی جای دهم

و انقدر نگاهت كنم كه گونه هایم به رنگ نارنجها شوند

بگذار قبل از اینكه اخرین سیب به زمین بیفتد نام تو را یاد بگیرم

بی تو بیدار نخواهم شد

 و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست

بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند

 و بوته های نعناع خشك خواهند شد

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم

انگاه جمله ای كوتاه شوم در دفتر یاداشت تو:

برای تو با تو در كنار تو خواهم زیست و دوست داشتن را

با تو به اوج می برم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در شنبه 11 مهر 1388 و ساعت 07:47 ق.ظ | نظرات ()

.
پنجشنبه 25 تیر 1388

با تو ،من...

و ای باران،باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسی نقش تو را خواهد شست

ای عزیز من،بی تو چه سخت است كه من جز كلمات چاره دیگری نداشته باشم

هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم

پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم امیخته

و به تو از تو می نویسم

با تو من همه رنگهای این سرزمین را اشنا می بینم

و تو اهوان این صحرا كودكان همبازی منند

با تو كوهها حامیان وفادار منند

با تو من بهار می رویم

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در هر تندر فریاد شوق می كشم

با تو من عشق را،شوق را،زندگی را

و مهربانی پاك خداوندی را می نوشم

با تو من در غربت این صحرا،در سكوت این اسمان

و در تنهایی این بی كسی غرق شوق و خروش و جمعیتم

پس وجودت همیشه زلال و پاك و همیشه در جریان است

تقدیم به همسر عزیزم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 25 تیر 1388 و ساعت 09:46 ق.ظ | نظرات ()

.
سه شنبه 15 بهمن 1387

دل بی قرار...

دوباره تنها شده ام

 دوباره دلم هوای توراکرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تورا میان شمع ها دیدم

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم

توراکجامی توان دید؟

دراواز شب اویزهای عاشق؟

درچشمان یک اهوی مضطرب ؟

درشاخه های مرجان قرمز؟

درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند

 برای تونامه بنویسم

 و تو نامه هایم رابخوانی

 وجواب انها را به نشانی همه غریبان جهان بفرستی

ای کاش می توانستم تنهاییم رابرای تو معنا کنم 

و ازگوشه های افق برایت اواز بخوانم

می ترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترهایم خالی بمانند

وحرف های ناگفته ام هرگزبه دنیا نیایند

می ترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه سرودقلبم رانشنود

می ترسم نتوانم بنویسم 

واخرین نامه ام درسکوتی محض بمیرد 

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم

 دوباره سایه حرفهای تو

که روی دیوار و به رو می افتد

دلم می خواهد همه دیوارها پنجره شوند

 ومن تورادرمیان چشمهایم بنشانم

دوباره تنهایی ودوباره خودکاری که باهمه ابرهای عالم پرنمی شود

دوباره شب دوباره یادتو

که این دل بی قرار رابیدار نگه داشته است

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت

 ودوباره من و یک دنیا خاطره....


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در سه شنبه 15 بهمن 1387 و ساعت 08:59 ب.ظ | نظرات ()

.
سه شنبه 10 دی 1387

تولد...

روزی پاک متولد می شویم و مسافتی به نام زندگی طی می کنیم

و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت

به بهانه تولدم می گویم

رویای دیروز

رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم

انتظار ابی ترین روزها را می کشم

نباید شکست خورده و مغلوب،با بغضی در گلو

از پشت پنجره غروب افتاب را نظاره گر باشم

نباید در حسرت شهد شیرین زندگی

ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم

و بی آرزو خواب فرداها را ببینم

گر چه رو به رویم دریچه ای هست

 که کلیدش را سهم من ندانستند

اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم

بر شانه های خسته خودم تکیه کنم

تا زمین صدای شکستنم را نشنود

برای رهایی،پر پروازی ندارم

اما احساسم به من می گوید

فردا همان رویایی است که دیروز در ارزویش بودم

ایام سوگواری سالار شهیدان را

 به دوستان وهمراهان همیشگی ام تسلیت عرض می کنم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در سه شنبه 10 دی 1387 و ساعت 11:47 ق.ظ | نظرات ()

.
یکشنبه 3 آذر 1387

آرزوی وصال...

عشق هدیه ایست جاودانی

و من چه عاجزانه افقهای طلایی نگاهت را

 با هزاران تمنا جستجو می کنم

و قصه تنهایی را در آسمان ابی نگاهت در میان می گذارم

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زند

بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم

و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد

در دل شبهای تاریک وجودم

 به جستجوی روشنایی وجودت می گردم

به افتاب گردانی می مانم

که هر صبح به امید افتاب وجود تو سر از خواب بر می دارم

و خوب می دانم گلبرگهای نازک وجودم را

باد سرد خزان در هم فرو می ریزد

و جوانه نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند

اما با این اصاف می دانم

قلبم کوچکتر از انی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم

با همین قلب کوچک و به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت

دوستت دارم

 


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 3 آذر 1387 و ساعت 06:18 ق.ظ | نظرات ()

جمعه 15 شهریور 1387

زمزمه های دلتنگی...

خدایا،وقتی جهان هستی با ان عظمتش و ستاره ها

با میلیاردها عبادتشان در محضر تو سر افکنده اند

من چگونه تو را بسرایم؟

خدایا ،خسته ام درمانده در گذره عمر!

راه گریزی برایم نمانده است جز چنگ زدن به رشته پر محبت تو

رهایم مکن

می دانم از کثرت گناهان

عرق شرم از پیشانیم جاری می شود

اما به من گفته اند تو خیلی مهربانی

خدایا،در این تنهایی و در اوج نیاز

بگذار برای تو بمانم و نیازم را برای تو بخوانم

جز راهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم

من غریبه نیستم و ناله هایم با تو از سر حسرت و گناه است

شعرهایت را گم کرده ام و دستانی را که سایبانم بو د ، نمی بینم

تنها پناهم در این وادی وحشت تویی

به اسمانت سوگند می میرم اگر به فریادم نرسی

در این ظلمت، پروانه ی وجودم را به باغ یادت  پر می دهم

مرا سیراب کن از مهر بی پایانت


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در جمعه 15 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ | نظرات ()

پنجشنبه 10 مرداد 1387

قرار نبود...

برای همه آنهایی که بی تقصیرند

قرار نبود ان وقتهای تو جایشان را

 با این وقت های من عوض کنند

قرار نبود عشق هم مثل خوشبختی،بوسه،وعیدی

اولش قشنگ باشد

قرار نبود کسی خیالش از وفاداری کسی راحت شد

گنجشک های بی پناه حس او با تیر کمان عادت نشانه بگیرند

فرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد

قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند

قرار نبود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند

قرار نبود کسی دیر کند

قرار نبود دیوانه ای برای شکست دیوانگی طلب زنجیر کند

قرار نبود انتخابمان بین آسمان فرداو تردید زمین گیر کند

قرار نبود هر کس سرش گرم شد دل را هم سر گرم کند

غافل از ان که دیگری با سردی او و گرمی او

با گرمای دیگری از هر چه گرمی است دلسر شود

قرار نبود هر چه قرار نیست باشد

قرار تنها بر بی قراری بود برای بر قراری

گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد

اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش

بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد

فقط یک چیز مهم است که باید به یاد همه بماند

اگر اتفاقی که نباید بیفتد،افتاد

تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 10 مرداد 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ | نظرات ()

پنجشنبه 13 تیر 1387

در باران هم امد...

صدای باران می اید و با همه ناباوری هایم به باران ایمان دارم

باران از اسمان بر گلها فرود می اید تا بخندند

و ابرها از اینکه نمی توانند با تمام وجود

این زیباترین موجود هستی را نوازش کنند

 سکوت می کنند و می بارند

چتر باران اگر چه برای گلها سر اغاز بودن است

اما برای من که غریبی گمشده ام بر بالهای باد

مسرت دیدار در غبار را فاش می کند

فریادهایم در زیر باران چه بی صدایند

در من صدا سالهاست که شکسته

شاید از ان وقتی که در رویاهای صادقانه ام می دیدم

سواری بر اسب سپید از عمق جاده های مه الود می اید

و با من همراه می شود اما...

او امد در باران هم امد و شاهزاده شبهای زمستانم شد

زیباترین رویایی بیداری ام بود و مرا تسکین می بخشید

اغاز بودنم شد روزهای بهاری در کنار او گل می چیدم

و او شبها از رویایش برایم می گفت

او شده بود تنها همدم سرنوشتم

برایش می نوشتم با شادی به زندگی لبخند می زدم

اما پاییز...

کاش نبود ان غروب بارانی

ساحل نشین قلبش بودم اما تا غبار غم در چشمهایم دید

مانند بادبادکهای گم شده کودکیم رفت و مرا بدرود گفت

حالا من داغدار ارزوهایم هستم

فریادهای دلم را کسی پاسخ نمی گوید

باران همیشه برایم با غم گریه می کند و می بارد

و در کنج دلم با من و بغض گلویم هم صدا می شود

ابر ها هم بی شک مثل من عاشقند


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 13 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ | نظرات ()

دوشنبه 6 خرداد 1387

ای همه هستی من...

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود

امشب از اسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم

و بارها نامت را به زبان می آورم

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم

و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم اورد

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم

و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم

و وجود شقایق های سرخ را همچوستارگان آسمانی باور می دارم

و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم

نازنین،امشب به سراغت خواهم امد

و تمام عشقم را در دستانت خواهم گذاشت

ای که همه وجودت هستی من است

و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم

 همیشه صدای مهربانت در ذهنم تداعی می کند

امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت

و همیشه نگاه زیبایت را

در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت

ای خاطره سبز من

با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را ابیاری خواهم داد

همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت

و در تاریکی شب عاشقانه به تو می اندیشم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در دوشنبه 6 خرداد 1387 و ساعت 11:05 ق.ظ | نظرات ()

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387

بوی عشق...

تمام راهها را به سوی جاده تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی

چشمانم را به سوی صداقت پروانه های شهر عشق اذین می بندم

به تو فکر می کنم

که چگونه در گلزار وجودم اشیان کردی

و در تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی

پس باور کن که به وسعت دریا و اندازه زیبایی چشمانت

هنوز در من شمعی روشن است

و من در انتهای غروب

نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر صداقتمان در دستان تو تجلی کند

کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد

و طولانی ترین راهها با اولین قدم اغاز می شود

اما من با اولین نگاه تو اغاز می شوم

پس ای روح سبز باران در امتداد رگهای خشکیده ام ببار

بارو کن با وجود تو زمستان بوی بهار می دهد

و به یاری دستان تو گلها

نسیم روحبخش یاد تو را در وجودم زمزمه می کنند

چه بگویم و چه بنویسم

که کلمات گنجایش بیان تو را ندارد

و من بسوی هر کلمه ای که می روم از دستمان می گریزد

ولی با این همه کلمات شکسته را در کنار هم می گذارم

و من امیدوارم برای ادامه نگاههای تو...

 


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 و ساعت 07:05 ق.ظ | نظرات ()

جمعه 16 فروردین 1387

حرف دل...

در این غروب دلگیر

با مساعدت قلم و تکیه کاغذی که در دست دارم

پرسه ای در دنیای تنهایی خویش می زنم

و بدینسان می خواهم بنویسم

اما نگارش برایم بسی سخت است

و سخت تر از ان باور حقایقی است که باید به درازای یک جاده

تولد تا مرگ پنجه در پنجه کنم

اما با هر مقوله ای که است

باز هم قلم را به یاری حرفهای خویش می طلبم

و با رقص ان با سپیدی کاغذ چند سطری را برای

تسکین لحظه های دلتنگی خود خواهم نوشت

و تقدیم خواهم کرد

به ساکنان وادی دل و به همراهان همیشگی خودم

تقدیم به کسانی که از زندگی

جز کوله باری ارزو چیزی ره توشه سفر ندارند

تقدیم به کسانی که قلبهایشان در گذر

 جاده ناهموار زندگی نا خواسته شکسته است

تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج ندیده اند اما دل پاکی دارند

تقدیم به کسانی که پرواز را می فهمند

ولی دنیای بی رحم بال و پروازشان شکسته

و قدرت پرواز و فریاد از انها گرفته است

تقدیم به کسانی که همچو من گوشه ای با خود خلوت کرده اند

و حرفهای دلشان را بر تن سفید کاغذ می نویسند

و به امید روزگاری که دیدگانی بسیار

نظاره گر حرفهای این حقیر باشد


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در جمعه 16 فروردین 1387 و ساعت 10:04 ق.ظ | نظرات ()

شنبه 11 اسفند 1386

چگونه...

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی

 به قصر سپید عشق هدایتم کردی

چگونه فراموشت کنم تو را

که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

و طپش قلبت را حس می کردم وبه جستجوی یافتنت

 به درگاه پروردگارم دعا می کردم

که خدایا پس کی او را خواهم یافت

چگونه فراموشت کنم تو را

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم

برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطره ها مرده اند

دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم

فکرم را نیز به تو می دهم

وبدان تمامی لحظاتم تو را می خواهند

و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

می خواهم قلم سبزم را به تو هدیه کنم

 تا نوشته هایت همرنگ نوشته هایم شود

بهتر بگویم سبز را با تو شناختم

و دلم می خواهد یاد تو همیشه سبز باشد

پس تو هم بیا دلت را به من بده فکرت را به من بده

و سرت را روی شانهایم بگذار

و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم...

*تبریک می گم سال جدید و بهترینها رو واستون آرزو می کنم*


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در شنبه 11 اسفند 1386 و ساعت 07:03 ق.ظ | نظرات ()

پنجشنبه 11 بهمن 1386

ای کاش...

ای کاش بی هیچ کلامی باهم همراه شدیم

ودست به دست پرستوهای مهاجرتا فراسوی ناکجا آباد

زندگی پرواز می کردیم

ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان

ذره ای دلهایمان می لرزید

دستهایمان را بلند می کردیم

ودر پیشگاه معشوق همیشه جاودان

طلب عمر ونیاز می کردیم

ای کاش به جای اینکه در برابرگریه های کودکی مظلوم انگشت 

تعجب وحیرت به دهان بگیریم

ذره ای عشق ،قطره ای مهربانی ،وکمی محبت وعاطفه

دردستهایمان می گذاشتیم وتقدیمش می کردیم

ای کاش یکدیگر رادوست می داشتیم

و به جای سالهای دور از هم

دربرابرلحظه های جدایی تاب نمی آوردیم

ای کاش زمانی که باران می بارید

قطره های باران دلهای مسدود شده وغبار گرفته مان

را جلا می داد

و به وسعت آسمان آبی

 آن را پاک و روشن میکرد


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 11 بهمن 1386 و ساعت 08:01 ق.ظ | نظرات ()

یکشنبه 2 دی 1386

تولد...

باز هم به بهانه تولدم از زندگی می گویم

که به آن امیدوارم

چه ساده است با گریستن خویش زنده می شویم

و چه ساده در میان گریستن می میریم

و در فاصله این دو سادگی چه معنایی می سازیم

به نام زندگی

زندگی کوچه ای است در غبار هزاران آرزو فرو رفته است

و غم خنده را در آغوش می فشارد

و رد پای عشق را در گذر زمان خواسته یا نا خواسته

در گنجینه افکارم هراسان بر جای می گذارد

زندگی هنر هم نفسی با غمهاست

و هنر ساختن اکنون تا روشنی آینده ست

زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی دوختن شادی هاست

و به تن کردن پیراهن گلدار امید

 بیایم بیرون رویم از خانه و از کوچه بن بست زمستانی

تا رسیدن به بهار

پس بیایم صادقانه زندگی کنیم...

بار دیگر از دوستان و همراهان همیشگی تشکر می کنم

 آرزو بارانی ...


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در یکشنبه 2 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ | نظرات ()

log