تبلیغات
.:: آرزوی بارانی ::.


 

 



چهارشنبه 8 شهریور 1385

سلام عزیزم

سلامی که چه رازها در آن نهفته است

عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم

 و دوست دارم در کنار تو باشم

و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم

محبوبم

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بودم

و در دستهای تو اشیانه می ساختم

ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

و بر گونه هایت بوسه می زدم

ودر هر گوشه از لبت می رفتم

و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

وسپس مایه وجودت می شدم

اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

و دیده تو را می جوید

عزیزم سوگند می خورم

که بهار را بخاطر زیباییش

 و گل را برای بویدنش

 و تو را بخاطر احساس پاکی که داری

دوست دارم


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و ساعت 12:08 ب.ظ | نظرات ()

log