تبلیغات
.:: آرزوی بارانی ::.


 

 



پنجشنبه 13 تیر 1387

در باران هم امد...

صدای باران می اید و با همه ناباوری هایم به باران ایمان دارم

باران از اسمان بر گلها فرود می اید تا بخندند

و ابرها از اینکه نمی توانند با تمام وجود

این زیباترین موجود هستی را نوازش کنند

 سکوت می کنند و می بارند

چتر باران اگر چه برای گلها سر اغاز بودن است

اما برای من که غریبی گمشده ام بر بالهای باد

مسرت دیدار در غبار را فاش می کند

فریادهایم در زیر باران چه بی صدایند

در من صدا سالهاست که شکسته

شاید از ان وقتی که در رویاهای صادقانه ام می دیدم

سواری بر اسب سپید از عمق جاده های مه الود می اید

و با من همراه می شود اما...

او امد در باران هم امد و شاهزاده شبهای زمستانم شد

زیباترین رویایی بیداری ام بود و مرا تسکین می بخشید

اغاز بودنم شد روزهای بهاری در کنار او گل می چیدم

و او شبها از رویایش برایم می گفت

او شده بود تنها همدم سرنوشتم

برایش می نوشتم با شادی به زندگی لبخند می زدم

اما پاییز...

کاش نبود ان غروب بارانی

ساحل نشین قلبش بودم اما تا غبار غم در چشمهایم دید

مانند بادبادکهای گم شده کودکیم رفت و مرا بدرود گفت

حالا من داغدار ارزوهایم هستم

فریادهای دلم را کسی پاسخ نمی گوید

باران همیشه برایم با غم گریه می کند و می بارد

و در کنج دلم با من و بغض گلویم هم صدا می شود

ابر ها هم بی شک مثل من عاشقند


نوشته شده توسط محمد عا لی پور در پنجشنبه 13 تیر 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ | نظرات ()

log